مامان با آسانسور . . . مامان با آسانسور . . . !

در پیچ و خم راهرو دادگاه . . . در آن تاریکی . . .

چشمان عسلی و مژه های بلند و بور و زبونی قرمز و گام های محکم که تقلید گام های مادر را می کرد.در خلوتی سالن دادگاه ... تق تق پاشنه های مادری رنج دیده . . .

آبنباتی که در پس نامه دادخواست مادر به بچه داده شد و با تمام شادی آن را می بلعد.

ماااامان بازم میایم اینجاااا ؟! (آبنبات...آسانسور...)



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 27 اردیبهشت 1388 توسط اسدالله‌ زاده
تمامی حقوق این سایت و مطالب آن متعلق به سایت شخصی و تخصصی اسدالله زاده می باشد.
Weblog Themes by Blog Skin