گوشه ی اتاق می ایستاد و معلم ها کلافه می شدند . . .

در همان هفته ی اول به کارها وارد شد م . فردای زمستان و نه تا بخاری زغال سنگی و روزی چهار بار آب آوردن و آب و جاروی اتاق ها با یک فراش جور در نمی آید . یک فراش دیگر از اداره ی فرهنگ خواستم که هر روز منتظر ورودش بودیم .بعد از ظهرها را نمی رفتم . روزهای اول با دست و دل لرزان ، ولی سه چهار روزه جرات پیدا کردم .احساس می کردم که مدرسه زیاد هم محض خاطر من نمی گردد . کلاس اول هم یکسره بود و به خاطر بچه های جغله دلهره ای نداشتم . در بیابان های اطراف مدرسه هم ماشینی آمد و رفت نداشت و گرچه پست و بلند بود اما به هر صورت از حیاط مدرسه که بزرگ تر بود . معلم ها هم ، هر بعد از ظهری دوتاشان به نوبت می رفتند یک جوری باهم کنار آمده بودند و ترسی هم از این نبود که بچه ها از علم و فرهنگ ثقل سرد بکنند . یک روز هم بازرس آمد و نیم ساعتی پیزر لای پالان هم گذاشتیم و چای و احترامات متقابل ! و در دفتر بازرسی تصدیق کرد که مدرسه « با وجود عدم وسایل » بسیار خوب اداره می شود . بچه ها مدام در مدرسه زمین می خوردند ، بازی می کردند ، زمین می خوردند . مثل اینکه تاتوله خورده بودند . ساده ترین شکل بازی هایشان در ربع ساعت های تفریح ، دعوا بود . فکر می کردم علت این همه زمین خوردن شاید این باشد که بیش ترشان کفش حسابی ندارند . آن ها هم که داشتند ، بچه ننه بودند و بلد نبودند بدوند و حتی راه بروند .این بود که روزی دو سه بار ، دست و پایی خراش بر می داشت .پرونده ی برق و تلفن
مدرسه را از بایگانی بسیار محقر مدرسه بیرون کشیده بودم و خوانده بودم . اگر یک خرده می دویدی تا دوسه سال دیگر هم برق مدرسه درست می شد و هم تلفنش .دوباره سری به اداره ساختمان زدم و موضوع را تازه کردم و به رفقایی که دورادور در اداره ی برق و تلفن داشتم ، یکی دو بار رو انداختم که اول خیال می کردند کار خودم را می خواهم به اسم مدرسه راه بیندازم و ناچار رها کردم . این قدر بود که ادای وظیفه ای می کرد . مدرسه آب نداشت . نه آب خوراکی و نه آب جاری . با هرزاب بهاره ، آب انبار زیر حوض را می انباشتند که تلمبه ای سرش بود و حوض را با همان پر می کردند و خود بچه ها . اما برای آب خوردن دو تا منبع صد لیتری داشتیم از آهن سفید که مثل امامزاده ای یا سقا خانه ای دو قلو ، روی چهار پایه کنار حیاط بود و روزی دو بار پر و خالی می شد . این آب را از همان باغی می آوردیم که ردیف کاج هایش روی آسمان ، لکه ی دراز سیاه انداخته بود .البته فراش می آورد . با یک سطل بزرگ و یک آب پاش که سوراخ بود و تا به مدرسه می رسید ، نصف شده بود . هر دو را از جیب خودم دادم تعمیر کردند. یک روز هم مالک مدرسه آمد. پیرمردی موقر و سنگین که خیال می کرد برای سرکشی به خانه ی مستاجر نشینش آمده . از
در وارد نشده فریادش بلند شد و فحش را کشید به فراش و به فرهنگ که چرا بچه ها دیوار مدرسه را با زغال سیاه کرده اند و از همین توپ و تشرش شناختمش . کلی با او صحبت کردیم البته او دو برابر سن من را داشت . برایش چای هم آوردیم و با معلم ها آشنا شد و قول ها داد و رفت . کنه ای بود . درست یک پیرمرد . یک ساعت و نیم درست نشست . ماهی یک بار هم این برنامه را داشتند که بایست پیهش را به تن می مالیدم . اما معلم ها هر کدام یک ابلاغ بیست و چهار ساعته در دست داشتند، ولی در برنامه به هر کدام شان بیست ساعت درس بیشتر نرسیده بود . کم کم قرار شد که یک معلم از فرهنگ بخواهیم و به هر کدام شان هجده ساعت درس بدهیم ، به شرط آنکه هیچ بعد از ظهری مدرسه تعطیل نباشد . حتی آن که دانشگاه می رفت می توانست با هفته ای هجده ساعت درس بسازد و دشوارترین کار همین بود که با کدخدا منشی حل شد و من یک معلم دیگر از فرهنگ خواستم .
اواخر هفته ی دوم ، فراش جدید آمد . مرد پنجاه ساله ای باریک و زبر و زرنگ که شب کلاه می گذاشت و لباس آبی می پوشید و تسبیح می گرداند و از هر کاری سر رشته داشت . آب خوردن را نوبتی می آوردند . مدرسه تر و تمیز شد و رونقی گرفت . فراش جدید سرش توی حساب بود . هر دو مستخدم با هم تمام بخاری را راه انداختند و یک کارگر هم برای کمک به آنها آمد . فراش قدیمی را چهار روز پشت سر هم ، سر ظهر می فرستادیم اداره ی فرهنگ و هر آن منتظر زغال بودیم . هنوز یک هفته از آمدن فراش جدید نگذشته بود که صدای همه ی معلم ها درآمده بود . نه به هیچ کدامشان سلام می کرد و نه به دنبال خرده فرمایش هایشان می رفت . درست است که به من سلام می کرد ، اما معلم ها هم ، لابد هر کدام در حدود من صاحب فضایل و عنوان و معلومات بودند که از یک فراش مدرسه توقع سلام داشته باشند . اما انگار نه انگار . بدتر از همه این که سر خر معلم ها بود . من که از همان اول ، خرجم را سوا کرده بودم و آن ها را آزاد گذاشته بودم که در مواقع بیکاری در دفتر را روی خودشان ببندند و هر چه می خواهند بگویند و هر کاری می خواهند بکنند . اما او در فاصله ی ساعات درس ، همچه که معلم ها می آمدند ، می آمد توی دفتر و همین طوری
گوشه ی اتاق می ایستاد و معلم ها کلافه می شدند . نه می توانستند شکلک های معلمی شان را در حضور او کنار بگذارند و نه جرات می کردند به او چیزی بگویند . بد زبان بود و از عهده ی همه شان بر می آمد . یکی دوبار دنبال نخود سیاه فرستاده بودندش . اما زرنگ بود و فوری کار را انجام می داد و بر می گشت . حسابی موی دماغ شده بود . ده سال تجربه این حداقل را به من آموخته بود که اگر معلم ها در ربع ساعت های تفریح نتوانند بخندند ، سر کلاس ، بچه های مردم را کتک خواهند زد . این بود که دخالت کردم . یک روز فراش جدید را صدا زدم . اول حال و احوالپرسی
و بعد چند سال سابقه دارد و چند تا بچه و چه قدر می گیرد ... که قضیه حل شد . سی صد و خرده ای حقوق می گرفت . با بیست و پنج سال سابقه . کار از همین جا خراب بود . پیدا بود که معلم ها حق دارند او را غریبه بدانند .
نه دیپلمی ، نه کاغذ پاره ای ، هر چه باشد یک فراش که بیش تر نبود ! و تازه قلدر هم بود و حق هم داشت . اول به اشاره و کنایه و بعد با صراحت بهش فهماندم که گر چه معلم جماعت اجر دنیایی ندارد ، اما از او که آدم متدین و فهمیده ای است بعید است و از این حرف ها ... که یک مرتبه پرید توی حرفم که :
ای آقا ! چه می فرمایید ؟ شما نه خودتون این کاره اید و نه اینارو می شناسید . امروز می خواند سیگار براشون بخرم ، فردا می فرستنم سراغ عرق . من این ها رو می شناسم
راست می گفت . زودتر از همه ، او دندان های مرا شمرده بود . فهمیده بود که در مدرسه هیچ کاره ام .می خواستم کوتاه بیایم ، ولی مدیر مدرسه بود نو در مقابل یک فراش پررو ساکت ماندن !  که خر خر کامیون زغال به دادم رسید .
ترمز که کرد و صدا خوابید گفتم :
این حرف ها قباحت داره . معلم جماعت کجا پولش به عرق می رسه ؟ حالا بدو زغال آورده اند و همین طور که داشت بیرون می رفت ، افزودم : دو روز دیگه که محتاجت شدند و ازت قرض خواستند با هم رفیق می شید
و آمدم توی ایوان . در بزرگ آهنی مدرسه را باز کرده بودند و کامیون آمده بود تو و داشتند بارش را جلوی انبار ته حیاط خالی می کردند و راننده ، کاغذی به دست ناظم داد که نگاهی به آن انداخت و مرا نشان داد که در ایوان بالا ایستاده بودم و فرستادش بالا . کاغذش را با سلام به دستم داد . بیجک زغال بود . رسید رسمی اداره ی فرهنگ بود در سه نسخه و روی آن ورقه ی ماشین شده ی « باسکول » که می گفت کامیون و محتویاتش جمعا دوازده خروار است . اما رسیدهای رسمی اداری فرهنگ ساکت بودند. جای مقدار زغالی که تحویل مدرسه داده شده بود ، در هر سه نسخه خالی بود . پیدا بود که تحویل گیرنده باید پرشان کند . همین کار را کردم . اوراق را بردم توی اتاق و با خودنویسم عدد را روی هر سه ورق نوشتم و امضاء کردم و به دست راننده دادم که راه افتاد و از همان بالا به ناظم گفتم :
- «اگر مهر هم بایست زد ، خودت بزن باباو رفتم سراغ کارم که ناگهان در باز شد و ناظم آمد تو ؛ بیجک زغال دستش بود و : - «مگه نفهمیدین آقا ؟ مخصوصا جاش رو خالی گذاشته بودند آقا ....»
نفهمیده بودم . اما اگر هم فهمیده بودم ، فرقی نمی کرد و به هر صورت از چنین کودنی نا به هنگام از جا در رفتم و به شدت گفتم :
- «خوب ؟»
- «هیچ چی آقا .... رسم شون همینه آقا . اگه باهاشون کنار نیایید کارمونو لنگ می گذارند آقا ....»
که از جا در رفتم . به چنین صراحتی مرا که مدیر مدرسه بودم در معامله شرکت می داد و فریاد زدم :
- «عجب ! حالا سرکار برای من تکلیف هم معین می کنید ؟... خاک بر سر این فرهنگ با مدیرش که من باشم ! برو ورقه رو بده دست شون ، گورشون رو گم کنند . پدر سوخته ها ...»
چنان فریاد زده بودم که هیچ کس در مدرسه انتظار نداشت . مدیر سر به زیر و پا به راهی بودم که از همه خواهش می کردم و حالا ناظم مدرسه ، داشت به من یاد می داد که به جای نه خروار زغال مثلا هجده خروار تحویل بگیرم و بعد با اداره ی فرهنگ کنار بیایم . هی هی !....تا ظهر هیچ کاری نتوانستم بکنم ، جز اینکه چند بار متن استعفا نامه ام را بنویسم و پاره کنم ... قدم اول را این جور جلوی پای آدم می گذارند .

ادامه دارد...!



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 26 شهریور 1388 توسط اسدالله‌ زاده
تمامی حقوق این سایت و مطالب آن متعلق به سایت شخصی و تخصصی اسدالله زاده می باشد.
Weblog Themes by Blog Skin