«..... بازرس وزارت فرهنگم .»
هنوز برف اول نباریده بود که یک روز عصر ، معلم کلاس چهار رفت زیر ماشین . زیر یک سواری . مثل همه ی عصر ها من مدرسه نبودم . دم غروب بود که فراش قدیمی مدرسه دم در خونه مون ، خبرش را آورد که دویدم به طرف لباسم و تا حاضر بشوم ، می شنیدم که دارد قضیه را برای زنم تعریف می کند . ماشین برای یکی از آمریکایی ها بوده . باقیش را از خانه که در آمدیم برایم تعریف کرد . گویا یارو خودش پشت فرمون بوده و بعد هم هول شده و در رفته . بچه ها خبر را به مدرسه برگردانده اند و تا فراش و زنش برسند ، جمعیت و پاسبان ها سوارش کرده بودند و فرستاده بوده اند مریض خانه . به اتوبوس که رسیدم ، دیدم لاک پشت است . فراش را مرخص کردم و پریدم توی تاکسی .اول رفتم سراغ پاسگاه جدید کلانتری . تعاریف تکه و پاره ای از پرونده مطلع بود . اما پرونده تصریحی نداشت که راننده
که بوده .اما هیچ کس نمی دانست عاقبت چه بلایی بر سر معلم کلاس چهار ما آمده است . کشیک پاسگاه همین قدر مطلع بود که درین جور موارد « طبق جریان اداری » اول می روند سرکلانتری ، بعد دایره ی تصادفات و بعد بیمارستان .اگر آشنا در نمی آمدیم ، کشیک پاسگاه مسلما نمی گذاشت به پرونده نگاه چپ بکنم . احساس کردم میان اهل محل کم کم دارم سرشناس می شوم و از این احساس خند ه ام گرفت . ساعت 8 دم در بیمارستان بودم ، اگر سالم هم بود حتما یه چیزیش شده بود . همان طور که من یه چیزیم می شد . روی در بیمارستان نوشته شده بود :« از ساعت 7 به بعد ورود ممنوع » . در زدم . از پشت در کسی همین آیه را صادر کرد . دیدم فایده ندارد و باید از یک چیزی کمک بگیرم . از قدرتی ، از مقامی ، از هیکلی ، از یک چیزی . صدایم را کلفت کردم و گفتم :« من ...»می خواستم بگویم من مدیر مدرسه ام . ولی فورا پشیمان شدم . یارو لابد می گفت مدیر کدام مدرسه کدام سگی است؟ این بود با کمی مکث و طمطراق فراوان جمله ام را این طور تمام کردم :
- «..... بازرس وزارت فرهنگم .»
که کلون صدایی کرد و لای در باز شد . یارو با چشم هایش سلام کرد . رفتم تو و با همان صدا پرسیدم :
- «این معلمه مدرسه که تصادف کرده ........»
تا آخرش را خواند . یکی را صدا زد و دنبالم فرستاد که طبقه ی فلان ، اتاق فلان . از حیاط به راهرو و باز به حیاط دیگر که نصفش را برف پوشانده بود و من چنان می دویدم که یارو از عقب سرم هن هن می کرد . طبقه اول و دوم و چهارم . چهارتا پله یکی . راهرو تاریک بود و پر از بوهای مخصوص بود . هن هن کنان دری را نشان داد که هل دادم و رفتم تو . بو تند تر بود و تاریکی بیش تر . تالار ی بود پر از تخت و جیر جیر کفش و خرخر یک نفر . دور یک تخت چهار نفر ایستاده بودند . حتما خودش بود . پای تخت که رسیدم ، احساس کردم همه ی آنچه از خشونت و تظاهر و ابهت به کمک خواسته بودم آب شد و بر سر و صورتم راه افتاد و این معلم کلاس چهارم مدرسه ام بود . سنگین و با شکم بر آمده دراز کشیده بود. خیلی کوتاه تر از زمانی که سر پا بود به نظرم آمد . صورت و سینه اش از روپوش چرک مرد بیرون بود. صورتش را که شسته بودند کبود کبود بود ، درست به رنگ جای سیلی روی صورت بچه ها . مرا که دید ، لبخند و چه لبخندی ! شاید می خواست بگوید مدرسه ای که مدیرش عصر ها سرکار نباشد ، باید همین جورها هم باشد . خنده توی صورت او همین طور لرزید و لرزید تا یخ زد .
« آخر چرا تصادف کردی ؟....»
مثل این که سوال را از و کردم . اما وقتی که دیدم نمی تواند حرف بزند و به جای هر جوابی همان خنده ی یخ بسته را روی صورت دارد ، خودم را به عنوان او دم چک گرفتم .« آخه چرا ؟ چرا این هیکل مدیر کلی را با خودت این قدر این ور و آن ور می بری تا بزنندت ؟ تا زیرت کنند ؟ مگر نمی دانستی که معلم حق ندارد این قدر خوش هیکل باشد ؟ آخر چرا تصادف کردی ؟»به چنان عتاب و خطابی این ها را می گفتم که هیچ مطمئن نیستم بلند بلند به خودش نگفته باشم و یک مرتبه به کله ام زد که « مبادا خودت چشمش زده باشی ؟» و بعد :« احمق خاک بر سر ! بعد از سی و چند سال عمر ، تازه خرافاتی شدی!» و چنان از خودم بی زاریم گرفت که می خواستم به یکی فحش بدهم ، کسی را بزنم . که چشمم به دکتر کشیک افتاد .
-«مرده شور این مملکتو ببره . ساعت چهار تا حالا از تن این مرد خون می ره . حیفتون نیومد ؟...»
دستی روی شانه ام نشست و فریادم را خواباند . برگشتم پدرش بود . او هم می خندید . دو نفر دیگر هم با او بودند . همه دهاتی وار ؛ همه خوش قد و قواره . حظ کردم ! آن دو تا پسرهایش بودند یا برادر زاده هایش یا کسان دیگرش . تازه داشت گل از گلم می شکفت که شنیدم :
- «آقا کی باشند ؟»
این را هم دکتر کشیک گفت که من باز سوار شدم :
- «مرا می گید آقا ؟ من هیشکی . یک آقا مدیر کوفتی . این هم معلمم . »
که یک مرتبه عقل هی زد و « پسر خفه شو » و خفه شدم . بغض توی گلویم بود . دلم می خواست یک کلمه دیگر بگوید . یک کنایه بزند ... نسبت به مهارت هیچ دکتری تا کنون نتوانسته ام قسم بخورم . دستش را دراز کرد که به اکراه فشار دادم و بعد شیشه ی بزرگی را نشانم داد که وارونه بالای تخت آویزان بود و خر فهمم کرد که این جوری غذا به او می رسانند و عکس هم گرفته اند و تا فردا صبح اگر زخم ها چرک نکند ، جا خواهند انداخت و گچ خواهند کرد . که یکی دیگر از راه رسید . گوشی به دست و سفید پوش و معطر . با حرکاتی مثل آرتیست سینما . سلامم کرد . صدایش در ته ذهنم چیزی را مختصر تکانی داد . اما احتیاجی به کنجکاوی نبود . یکی از شاگردهای نمی دانم چند سال پیشم بود . خودش خودش را معرفی کرد . آقای دکتر ...! عجب روزگاری ! هر تکه از وجودت را با مزخرفی از انبان مزخرفاتت ، مثل ذره ای روزی در خاکی ریخته ای که حالا سبز کرده . چشم داری احمق . این تویی که روی تخت دراز کشیده ای . ده سال آزگار از پلکان ساعات و دقایق عمرت هر لحظه یکی بالا رفته و تو فقط خستگی این بار را هنوز در تن داری . این جوجه فکلی و جوجه های دیگر که نمی شناسی شان ، همه از تخمی سر در آورده اند که روزی حصار جوانی تو بوده و حالا شکسته و خالی مانده . دستش را گرفتم و کشیدمش کناری و در گوشش هر چه
بد و بی راه می دانستم ، به او و همکارش و شغلش دادم . مثلا می خواستم سفارش معلم کلاس چهار مدرسه ام را کرده باشم . بعد هم سری برای پدر تکان دادم و گریختم .از در که بیرون آمدم ، حیاط بود و هوای بارانی . از در بزرگ که بیرون آمدم به این فکر می کردم که « اصلا به تو چه ؟ اصلا چرا آمدی ؟ می خواستی کنجکاوی ات را سیر کنی ؟» و دست آخر به این نتیجه رسیدم که « طعمه ای برای میز نشین های شهر بانی و دادگستری به دست آمده و تو نه می توانی این طعمه را از دست شان بیرون بیاوری و نه هیچ کار دیگری می توانی بکنی ...»
و داشتم سوار تاکسی می شدم تا برگردم خانه که یک دفعه به صرافت افتادم که « اقلا چرا نپرسیدی چه بلایی به سرش آمده ؟» خواستم عقب گرد کنم ، اما هیکل کبود معلم کلاس چهارم روی تخت بود و دیدم نمی توانم . خجالت می کشیدم و یا می ترسیدم . آن شب تا ساعت دو بیدار بودم و فردا یک گزارش مفصل به امضای مدیر مدرسه و شهادت همه ی معلم ها برای اداره ی فرهنگ و کلانتری محل و بعد هم دوندگی در اداره ی بیمه و قرار بر این که روزی نه تومان بودجه برای خرج بیمارستان او بدهند و عصر پس از مدتی رفتم مدرسه و کلاس ها را تعطیل کردم و معلم ها و بچه های ششم را فرستادم عیادتش و دسته گل و ازین بازی ها ... و یک ساعتی در مدرسه تنها ماندم و فارغ از همه چیز برای خودم خیال بافتم .... و فردا صبح پدرش آمد سلام و احوالپرسی و گفت یک دست و یک پایش شکسته و کمی خونریزی داخل مغز و از طرف یارو آمریکاییه آمده اند عیادتش و وعده و وعید که وقتی خوب شد ، در اصل چهار استخدامش کنند و با زبان بی زبانی حالیم کرد که گزارش را بی خود داده ام و حالا هم داده ام ، دنبالش نکنم و رضایت طرفین و کاسه ی از آش داغ تر و از این حرف ها ...خاک بر سر مملکت .
» نحوه رسیدگی دادگاه به درخواست فروش ملك غیر قابل افراز
» اطلاعیه در خصوص آزمون ورودی کارآموزی وکالت1390 (مرحله دوم)
» زرتشت
» نتایج آزمون وکالت 1390
» امروز دلم یه جای خالی میخواد کیلومترها خالی میخواهم از ته دل داد بزنم خیلی پرم ...
» برگـزاری آزمون وكالت 90 در چهارم آذر
» جملات زیبای دکتر شریعتی
» شناسایی و اجرای احكام دادگاههای خارجی در ایران
» دکتر شریعتی
» اقدام مثبت دادگاه متهمان و چند نکته
» اولین سینمای آبی کشور در دریاچه مصنوعی پارک آزادی شیراز افتتاح شد.
» ای كاش !!!
» بازداشت متهم بیگناه و ضرر و زیانهای مادی و معنوی فرد زندانی
» نجات غریق