دزد را اول هادی ـ پسر عزیز خانوم دیده بود . . . ساعت سه و نیم بعد از نصفه شب بود. از خواب بیدار شدم، رفتم دس به آب، داشتم بر می گشتم برم دوباه بخوابم. با خودم گفتم برم یه نیگایی به ماشینه بندازم.
هادی پیكان جوانان قرمز رنگ مدل پنجاه و پنجش را تازگی ها خریده و حسابی بهش می رسد. اتاق و شیشه های پیكان همیشه برق می زند. شب ها آن را جلو پنجره خانه شان تو كوچه شش متری معصومی بغل دیوار پارك می كند، با آنكه برایش هم سویچ مخفی گذاشته و هم دزدگیر، باز هم محض احتیاط، فرمانش را به میله صندلی جلو، با زنجیر كلفتی قفل می كند. پخش صوت كشویی اش را هم هر شب در می آورد و نمی گذارد تو ماشین بماند.
در حیاطو كه وا كردم دیدمش، رو صندلی جلو ب. ام. و. اكبرآقا چمباتمه زده بود. در ب. ام. و. واز بود اولش فكر كردم خود اكبر آقاست. اصلاً متوجه صدای واز شدن در حیاط نشد. تو تاریكی نیگا كردم. خواستم بگم. سام علیك، اكبر آقا، چیكار می كنی؟ كه یهو چشمم افتاد به كله طاسش، شصتم خبردار شد كه یارو دزده. داشت با پیچ گوشتی همچین تند و فرز، پخش صوتو واز می كرد. شیشه بغل دستو شیكونده بود و درو واكرده بود. با خودم گفتم: چیكار كنم؟ اگه هم الان داد بزنم ملتو خبر كنم متوجه می شه و ممكنه در ره. یواش رفتم طرف ب. ام. و. دیدم یه جفت دمپایی رو زمینه. هه، هه... دمپایی هاشو درآورده بود. رفتم جلوتر و یهو درو محكم بستم و هوار كشیدم: آی دزد....آی دزد.....
اكبر ـ پسر حاجی اسداللهی ـ صاحب ب. ام. و. اولین كسی بود صدای هادی را شنیده بود و از خواب پریده بود.
رو پشت بوم خوابیده بودم، درست بالا سر ب. ام. و. كه یهو با صدای آی دزد... آی دزد.... از جام پریدم. گفتم: ای دل غافل دیدی ب. ام. و. رو بردن!
اكبر آقا كارمند بانك اعتبارات است. دو سالی می شود كه ـ بعد از فروختن ژیانش ـ این ب. ام. و. شیری رنگ 2002 دو در را خریده. این تنها ب. ام. و. كوچه معصومی است. هر چند مدل پایین است، اما هم صاحب های قبلی و هم اكبر آقا آن را خوب نگه داشته اند و «تمیز تمیز» مانده. دیشب ـ در تمام طول این دو سال ـ اولین بار بوده كه اكبر آقا یادش رفته ترمز و كلاج را قفل كند. آخرهای شب با حاج آقا و حاج خانوم و زن و بچه چهار پنج ماهه اش، از خانه عمه خانوم بر می گردند بچه خواب بوده و اكبر آقا مجبور می شود بچه را خودش بغل كند و همان طور بچه بغل، در ب. ام. و. را قفل می كند.
گفتم دیدی پسر؟ یه امشب ترمز و كلاجو قفل نكرده ها! همون طور با شورت و عرقگیر پریدم لب پشت بوم و پایین، تو كوچه رو نیگا كردم. دیدم هادی خان محكم در جلو ب. ام. و. رو رو گرفته و دو دستی داره فشار می ده و داد می زنه آی دزد .... ای دزد....منم بنا كردم داد زدن: آی دزد..... آی دزد......
حاجی اسداللهی كه تو حیاط، با حاج خانوم روی تختخواب چوبی می خوابند از صدای داد و فریاد اكبر آقا از خواب می پرد.
یكهو پریدم از جام. تند دویدم دمپایی هامو پا كردم و داشتم می رفتم دم در كه یادم افتاد با عرق گیر صورت خوشی نداره برم بیرون. برگشتم تند كتمو كه همون دیشب ـ بعد برگشتن از مهمونی تو حیاط در آورده بودم و انداخته بودم رو صندلی ور داشتم و تنم كردم. مادر اكبر از خواب پرید و پرسید چی شده؟ كجا داری میری این وقت شب؟ همون طور كه می دویدم طرف در حیاط داد زدم آی دزد ... آی دزد.... درو واكردم و دویدم توی كوچه:
عزیز خانوم با صدای هادی از خواب پریده بود و شوهرش میرآقا را از خواب بیدار كرده بود.
وا....خواب بودم ها... یهویی دیدم هادی داره داد میزنه. گفتم نكنه خواب می بینم؟ یا بازم هادی تو خواب داد و بیداد راه انداخته. اما دیدم نه مث اینكه صداش از تو كوچه میاد آقارو تكون دادم و گفتم پاشو اقا... هادی مونه ....بعدش پریدم چادرمو انداختم سرم و دویدم تو كوچه .....
هادی تعریف می كند:
یارو دزده تا دید من درو بستم و داد زدم آی دزد... آی دزد... از جاش پرید پخش صوتو كه تازه وا كرده بود، انداخت كف ماشین و پرید طرف در، اما من درو سفت گرفته بودم. دزده كه دید نمی تونه و زورش نمی رسه در رو واكنه، شروع كرد به التماس كه: تو رو خدا، جون مادرت بذار برم....اما من همین جور داد می زدم، آی دزد... آی دزد....بعدش دزده، خواست با پیچ گوشتی بزنه تو سر و صورتم كه سرمو دزدیدم. دوباره حمله كرد. یه مشت خوابوندم تو چونه اش. اونم پیچ گوشتی را ول داد طرفم، جا خالی دادم، نوك پیچ گوشتی گرفت به شونه م. ایناهاش پوست شونه مو برده، نیگا! منم درو ول كردم. دزده درو وا كرد و پرید بیرون و رفت طرف پایین كوچه. منم دنبالش.
اكبر كه زنش از خواب پریده بود و تو رختخواب از ترس داشته می لرزیده، تند زیر شلواری اش را می پوشد و پیرهنش را تن می كند و بی آنكه دكمه هایش را ببندد دوباره می آید سر پشت بام.
دیدم دزده در ماشینو واكرد و هادی خانو پرت كرده اونور كوچه و خودش رفت طرف پایین كوچه. خواستم از رو پشت بوم بپرم رو گردنش كه دیدم حاج آقامون در خونه رو واكرد و دوید بیرون.....
حاجی اسداللهی می گوید:
درو كه واكردم دیدم هادی خان پرت شد وسط كوچه و یارو دزده دوید طرف من. پریدم جلو بگیرمش، دیدم بكهو برگشت دوباره طرف ب. ام. و.
عزیز خانوم می گوید:
وای خداجون ....همچین زد تخت سینه هادی كه طفلك پنج متر پرت شد اون ور رو زمین. من بنا كردن جیغ كشیدن ....دزده دوید طرف پایین كوچه كه حاج اسداللهی از خونه شون در اومد. دزده تا حاج آقا رو دید، برگشت دوباره طرف ماشین اكبرآقا.
هادی می گوید:
داشتم می گرفتمش ها... یهو جا خالی داد و برگشت طرف ب. ام. و. یهو مادرمو دیدم. داد زدم ننه، ننه، برگرد برو خونه، ممكنه بزنتت ...مادرم شروع كرد داد زدن. خودم دویدم دنبال یارو. دیدم رفت دمپایی هاشو از جلو در ب. ام. و. ورداشت و دوباره برگشت و دوید و از دستم رفت.
اكبر می گوید:
دیدم الانه كه بزنه حاج آقا مونو پرت كنه وسط كوچه. خواستم بپرم رو سرش، یهو چشمم افتاد به یه پاره آجر رو پشت بوم كه خانوم صبا می ذاره رو رختخواب كه باد نبره، پاره آجرو ورداشتم و پرت كردم رو سرش.....
حاجی اسداللهی می گوید:
دیم برگشت از جلو ماشین یه چیزی ورداشت و گذاشت زیر بغلش و دوباره دوید طرف من. هادی خان داشت از جایش بلند می شد، یارو لامسب همچین داشت می دوید كه دیدم اگه بخوام جلوش وایسم، ممكنه بزنه پرتم كنه اون ور . دیدم یكهو یك چیزی خورد تو سرش و پهن شد رو زمین.
هادی پیكان جوانان قرمز رنگ مدل پنجاه و پنجش را تازگی ها خریده و حسابی بهش می رسد. اتاق و شیشه های پیكان همیشه برق می زند. شب ها آن را جلو پنجره خانه شان تو كوچه شش متری معصومی بغل دیوار پارك می كند، با آنكه برایش هم سویچ مخفی گذاشته و هم دزدگیر، باز هم محض احتیاط، فرمانش را به میله صندلی جلو، با زنجیر كلفتی قفل می كند. پخش صوت كشویی اش را هم هر شب در می آورد و نمی گذارد تو ماشین بماند.
در حیاطو كه وا كردم دیدمش، رو صندلی جلو ب. ام. و. اكبرآقا چمباتمه زده بود. در ب. ام. و. واز بود اولش فكر كردم خود اكبر آقاست. اصلاً متوجه صدای واز شدن در حیاط نشد. تو تاریكی نیگا كردم. خواستم بگم. سام علیك، اكبر آقا، چیكار می كنی؟ كه یهو چشمم افتاد به كله طاسش، شصتم خبردار شد كه یارو دزده. داشت با پیچ گوشتی همچین تند و فرز، پخش صوتو واز می كرد. شیشه بغل دستو شیكونده بود و درو واكرده بود. با خودم گفتم: چیكار كنم؟ اگه هم الان داد بزنم ملتو خبر كنم متوجه می شه و ممكنه در ره. یواش رفتم طرف ب. ام. و. دیدم یه جفت دمپایی رو زمینه. هه، هه... دمپایی هاشو درآورده بود. رفتم جلوتر و یهو درو محكم بستم و هوار كشیدم: آی دزد....آی دزد.....
اكبر ـ پسر حاجی اسداللهی ـ صاحب ب. ام. و. اولین كسی بود صدای هادی را شنیده بود و از خواب پریده بود.
رو پشت بوم خوابیده بودم، درست بالا سر ب. ام. و. كه یهو با صدای آی دزد... آی دزد.... از جام پریدم. گفتم: ای دل غافل دیدی ب. ام. و. رو بردن!
اكبر آقا كارمند بانك اعتبارات است. دو سالی می شود كه ـ بعد از فروختن ژیانش ـ این ب. ام. و. شیری رنگ 2002 دو در را خریده. این تنها ب. ام. و. كوچه معصومی است. هر چند مدل پایین است، اما هم صاحب های قبلی و هم اكبر آقا آن را خوب نگه داشته اند و «تمیز تمیز» مانده. دیشب ـ در تمام طول این دو سال ـ اولین بار بوده كه اكبر آقا یادش رفته ترمز و كلاج را قفل كند. آخرهای شب با حاج آقا و حاج خانوم و زن و بچه چهار پنج ماهه اش، از خانه عمه خانوم بر می گردند بچه خواب بوده و اكبر آقا مجبور می شود بچه را خودش بغل كند و همان طور بچه بغل، در ب. ام. و. را قفل می كند.
گفتم دیدی پسر؟ یه امشب ترمز و كلاجو قفل نكرده ها! همون طور با شورت و عرقگیر پریدم لب پشت بوم و پایین، تو كوچه رو نیگا كردم. دیدم هادی خان محكم در جلو ب. ام. و. رو رو گرفته و دو دستی داره فشار می ده و داد می زنه آی دزد .... ای دزد....منم بنا كردم داد زدن: آی دزد..... آی دزد......
حاجی اسداللهی كه تو حیاط، با حاج خانوم روی تختخواب چوبی می خوابند از صدای داد و فریاد اكبر آقا از خواب می پرد.
یكهو پریدم از جام. تند دویدم دمپایی هامو پا كردم و داشتم می رفتم دم در كه یادم افتاد با عرق گیر صورت خوشی نداره برم بیرون. برگشتم تند كتمو كه همون دیشب ـ بعد برگشتن از مهمونی تو حیاط در آورده بودم و انداخته بودم رو صندلی ور داشتم و تنم كردم. مادر اكبر از خواب پرید و پرسید چی شده؟ كجا داری میری این وقت شب؟ همون طور كه می دویدم طرف در حیاط داد زدم آی دزد ... آی دزد.... درو واكردم و دویدم توی كوچه:
عزیز خانوم با صدای هادی از خواب پریده بود و شوهرش میرآقا را از خواب بیدار كرده بود.
وا....خواب بودم ها... یهویی دیدم هادی داره داد میزنه. گفتم نكنه خواب می بینم؟ یا بازم هادی تو خواب داد و بیداد راه انداخته. اما دیدم نه مث اینكه صداش از تو كوچه میاد آقارو تكون دادم و گفتم پاشو اقا... هادی مونه ....بعدش پریدم چادرمو انداختم سرم و دویدم تو كوچه .....
هادی تعریف می كند:
یارو دزده تا دید من درو بستم و داد زدم آی دزد... آی دزد... از جاش پرید پخش صوتو كه تازه وا كرده بود، انداخت كف ماشین و پرید طرف در، اما من درو سفت گرفته بودم. دزده كه دید نمی تونه و زورش نمی رسه در رو واكنه، شروع كرد به التماس كه: تو رو خدا، جون مادرت بذار برم....اما من همین جور داد می زدم، آی دزد... آی دزد....بعدش دزده، خواست با پیچ گوشتی بزنه تو سر و صورتم كه سرمو دزدیدم. دوباره حمله كرد. یه مشت خوابوندم تو چونه اش. اونم پیچ گوشتی را ول داد طرفم، جا خالی دادم، نوك پیچ گوشتی گرفت به شونه م. ایناهاش پوست شونه مو برده، نیگا! منم درو ول كردم. دزده درو وا كرد و پرید بیرون و رفت طرف پایین كوچه. منم دنبالش.
اكبر كه زنش از خواب پریده بود و تو رختخواب از ترس داشته می لرزیده، تند زیر شلواری اش را می پوشد و پیرهنش را تن می كند و بی آنكه دكمه هایش را ببندد دوباره می آید سر پشت بام.
دیدم دزده در ماشینو واكرد و هادی خانو پرت كرده اونور كوچه و خودش رفت طرف پایین كوچه. خواستم از رو پشت بوم بپرم رو گردنش كه دیدم حاج آقامون در خونه رو واكرد و دوید بیرون.....
حاجی اسداللهی می گوید:
درو كه واكردم دیدم هادی خان پرت شد وسط كوچه و یارو دزده دوید طرف من. پریدم جلو بگیرمش، دیدم بكهو برگشت دوباره طرف ب. ام. و.
عزیز خانوم می گوید:
وای خداجون ....همچین زد تخت سینه هادی كه طفلك پنج متر پرت شد اون ور رو زمین. من بنا كردن جیغ كشیدن ....دزده دوید طرف پایین كوچه كه حاج اسداللهی از خونه شون در اومد. دزده تا حاج آقا رو دید، برگشت دوباره طرف ماشین اكبرآقا.
هادی می گوید:
داشتم می گرفتمش ها... یهو جا خالی داد و برگشت طرف ب. ام. و. یهو مادرمو دیدم. داد زدم ننه، ننه، برگرد برو خونه، ممكنه بزنتت ...مادرم شروع كرد داد زدن. خودم دویدم دنبال یارو. دیدم رفت دمپایی هاشو از جلو در ب. ام. و. ورداشت و دوباره برگشت و دوید و از دستم رفت.
اكبر می گوید:
دیدم الانه كه بزنه حاج آقا مونو پرت كنه وسط كوچه. خواستم بپرم رو سرش، یهو چشمم افتاد به یه پاره آجر رو پشت بوم كه خانوم صبا می ذاره رو رختخواب كه باد نبره، پاره آجرو ورداشتم و پرت كردم رو سرش.....
حاجی اسداللهی می گوید:
دیم برگشت از جلو ماشین یه چیزی ورداشت و گذاشت زیر بغلش و دوباره دوید طرف من. هادی خان داشت از جایش بلند می شد، یارو لامسب همچین داشت می دوید كه دیدم اگه بخوام جلوش وایسم، ممكنه بزنه پرتم كنه اون ور . دیدم یكهو یك چیزی خورد تو سرش و پهن شد رو زمین.
ادامه دارد!
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 7 بهمن 1388 توسط اسدالله زاده
نوشته های پیشین
»
"سوء تفاهم"
» تقسیط جزای نقدی
» "دو مكالمه"
» اثبات زوجیت
» چرا در زندگی احساس شادی نمی کنید؟
» " آوینا "
» كنترل پیامك و ایمیل در نگاه قانون
» "دزد (قسمت آخر)"
» اخذ آخرین دفاع از متهم حق یا تكلیف
» "دزد (قسمت سوم)"
» "اسب"
» فقه و عقل ( قسمت دوم )
» "دزد (قسمت دوم)"
» " فقه و عقل " ( قسمت اول )
» "دزد (قسمت اول)"
» تقسیط جزای نقدی
» "دو مكالمه"
» اثبات زوجیت
» چرا در زندگی احساس شادی نمی کنید؟
» " آوینا "
» كنترل پیامك و ایمیل در نگاه قانون
» "دزد (قسمت آخر)"
» اخذ آخرین دفاع از متهم حق یا تكلیف
» "دزد (قسمت سوم)"
» "اسب"
» فقه و عقل ( قسمت دوم )
» "دزد (قسمت دوم)"
» " فقه و عقل " ( قسمت اول )
» "دزد (قسمت اول)"