فریاد دزد به هوا می رود و پهن می شود كف كوچه. هادی كه از جا بلند شده می آید و می افتد به جان دزد و حالا نزن و كی بزن. عزیز خانوم هم از راه رسیده نرسیده لنگه كفشش را در می آورد و بنا می كند تو سرو كله دزد زدن.
اكبر كه از پله های نردبان سریع پایین آمده از حیاط گذشته و از در بیرون زده می رسد بالا سر دزد.
حالا، تمام اهل محل از سر و صدا و داد و هوار بیدار شده اند. عده ای از خانه هایشان بیرون آمده اند و خواب آلوده تو تاریكی كوچه، دور خود می چرخند و جماعتی هم از پنجره ها و لب پشت بام ها و بالكن ها، سرك می كشند.
دزد می افتد به التماس: «تو رو قرآن، تورو ابوالفضل نزنین، غلط كردم در نمی رم ...» و با كف دست، خون را از چشمهایش پاك می كند.
حاجی اسداللهی و اكبر و هادی دزد را می كشانند می آورند نزدیك ب.ام.و. و اكبر می دود، در ماشین را باز می كند. چشمش كه میافتد به شیشیه شكسته بغل، بر می گردد و خشمگین كشیده محكمی می زند توی صورت دزد و فحش خواهر و مادر را می كشد به او.
هادی می گوید :اكبر آقا داشت پخش صوتو واز می كرد.»
اكبر می رود تو ب.ام.و. و پخش صوت را كه هنوز سیمهایش وصل است و افتاده كف ماشین، بر می دارد نگاه می كند.
حاجی اسداللهی رو می كند به هادی: «هادی خان» قربونت بپر تلفن كن كلانتری، مأمور بفرستن ....»
دزد تا اسم كلانتری را می شنود، دست حاجی اسداللهی را می گیرد و بنا می كند به قسم و آیه دادن و عجز و لابه كردن: آقا، غلط كردم، تورو خدا تلفن نكنین، بذارین برم، من كه چیزی ندزدیدم. »
اكبر عصبانی از در ب.ام.و. بیرون می آید و یقه را می چسبد: «چیزی ندزدیدی؟! مردیكه پفیوز! شیشه ماشینو شیكوندی، پخش صوتو داغون كردی، اگه سر نمی رسیدم همه چی رو دزدیده بودی حالا می گی چیزی ندزدیدم؟! رو برم، اگه هی...»
عزیز خانوم، لنگه كفش به دست، دم در خانه شان ایستاده و ماجرا را با آب و تاب برای عالیه خانوم و همسایه های دیگر تعریف می كند.
هادی وسط كوچه ایستاده و انگار دارد فكر می كند از كجا تلفن بزند به كلانتری كه آقای وكیلی همسایه دیوار به دیوار عزیز خانوم پیژامه به پا و عرقگیر ركابی به تن، می گوید: «هادی خان، بفرما، بیا از خونه ما تلفن بزن.» و دست هادی را می گیرد و همراه خود می برد تو خانه شان.
دزد هنوز دارد التماس می كند: «مردم، مسلمونا، شمارو به هر كی كه می پرستین، ولم كنین، بذارین برم من زن و بچه دارم. از زور بدبختی و بیكاری مجبور شدم بیام دزدی، به ولاهه من اینكاره نیستم. اولین بارم بود. آبروم می ره...»
عالیه خانوم كه خودش را انداخت وسط معركه، رو به دزد می گوید:« تو؟ مرتیكه عملی! تو زن و بچه داری؟ تو؟ تو هر شب بیخ این كوچه تنگه نشستی هروئین می كشی. واسه پول هروئینت هم هس كه اومدی دزدی...»
دزد ـ پا برهنه و لرزلرزان ـ با سر و صورت خونالود رو می كند به عالیه خانوم: «خواهر من چرا تهمت می زنی من كجام عملیه؟ من پول ندارم خرج شام و ناهار زن و بچه مو بدم پول ندارم كرایه خونه مو بدم، یه سال آزگاره بیكارم من بدبخت از كجا پول می آرم برم هروئین بكشم؟ عالیه خانوم می خواهد دوباره بپرد به دزد كه زن آقای وكیلی دستش را می كشد «نه عالیه خانوم جون اون یارو نیس. اون مرتیكه هروئینیه یكی دیگه س.»
حاجی اسداللهی بر می گردد طرف دزد كه حالا بیست سی نفری زن و مرد و بچه دوره اش كرده اند و كنج دیوار كز كرده و با زخم سرش و خون دلمه بسته روی آن ور می رود «ولت كنیم تا دوباه فردا شب بری سراغ ماشین یه بدبخت دیگه، یا از دیوار خونه مردم بالا بری؟»
دزد به پای حاجی اسدللهی می افتد: «قول می دم دیگه دزدی نكنم. غلط كردم ...تقاصمو پس دادم. بذارین برم جوانمردی كنین. گذشت داشته باشین. نذارین آبروم پیش سرو همسر بره.»
اكبر سینه صاف می كند و انگشت اشاره اش را تهدید كنان به طرف دزد تكان می دهد: «وقتی رفتی چند سال تو زندون آب خنك خوردی، اون وقت آدم می شی و دیگه دور ور این جور كارا نمی گردی.»
پیرمردی كه از پایین كوچه آمده بود و در جمع راه باز كرده بود، به سیگارش كه نوك چوب سیگار درازی دود می كند، پك می زند: «خب ولش كنین بره بابا، خودش می گه غلط كرده دیگه ....»
اكبر براق می شود تو سینه پیرمرد: ولش كنیم بره؟ دكی! پس توون شیشه و پخش صوت ماشینو كی می ده؟ شوما!»
عزیز خانوم برمی گردد طرف پیرمرد: «بابا جون مگه نشنیدی توبه گرگ مرگه؟ ها! باید بره زندون تا درس عبرت بگیره و دیگه از این غلطا نكنه.»
هادی از در خانه آقای وكیلی می آید بیرون و لبخند پیروزی بر لب می رود طرف جمعیت: »تلفن زدیم كلانتری. گفتن نیگرش دارین، مواظب باشین در نره، همین حالا مأمور می فرستن.»
دزد كنار دیوار زانو می زند و سرش را تو دستهاش می گیرد.
جماعت یكی دو قدم عقــب می كشنــد و ساكــت می ایستنـــد و او را تمـــاشـــا می كنند. اكبر و هادی شروع می كنند با هم حرف زدن. پسر بچه هشت نه ساله ای از لای پاهای جمعیت راه باز می كند می آید جلو دزد می ایستد و به او خیره می شود.
ادامه دارد!
» "دو مكالمه"
» اثبات زوجیت
» چرا در زندگی احساس شادی نمی کنید؟
» " آوینا "
» كنترل پیامك و ایمیل در نگاه قانون
» "دزد (قسمت آخر)"
» اخذ آخرین دفاع از متهم حق یا تكلیف
» "دزد (قسمت سوم)"
» "اسب"
» فقه و عقل ( قسمت دوم )
» "دزد (قسمت دوم)"
» " فقه و عقل " ( قسمت اول )
» "دزد (قسمت اول)"
» اصول قانون اساسی در مورد خانواده