دزد سر بر می دارد و جماعت را نگاه می كند. چشمش به پسر بچه می افتد «آقا پسر، پیر شی الهی برو یه چیكه آب بیار بخوریم.«
پسرك از میان جمعیت عقب عقب بیرون می آید و می دود طرف خانه شان.
جوانكی آشفته مو كه دكمه های پیرهنش باز است جمعیت را می شكافد و پیش می آید: «چی شده؟«
اكبر و هادی و عزیز خانوم ـ درهم و برهم ـ ماجرا را برایش تعریف می كنند.
جوانك رو می كند به دزد: «آخه برادر من، اینم شد كار؟ خجالت بكش، پاشو، پاشو برو پی كارت ....» و دست دزد را می گیرد و از جا بلندش می كند. چشمهای دزد از خوشحالی برق می زند.
حاجی اسداللهی و اكبر جلو جوانك و دزد را می گیرند « كجا! تازه تلفن كرده یم كلونتری، الانه مأمور می آد«
جوانك كه بور و خیط شده، دست دزد را ول می كند و بنا می كند با آن ها بحث و جدل كردن دزد دوباره می نشیند كنار دیوار.
هر كس چیزی می گوید همه درهم و برهم حرف می زنند.
پسر بچه ـ كاسه پلاستیكی پر از آب در دست ـ از میان جمعیت راه باز می كند و می رود جلو دزد می ایستد. دزد كاسه را از پسرك می گیرد و نصف آب را یك نفس می نوشد و بعد بقیه اش را كم كم می ریزد كف دستش و با آن چشمهای خونالودش را می شوید. كاسه خالی را می دهد دست پسرك: «خدا عوضت بده پسر جون، خیر ببینی«
پسرك كاسه را می گیرد و یكی دو قدم عقبتر می ایستد به تماشا.
دو سه خانه بالاتر زن و مرد میانسالی ایستاده اند. مرد چاق است و عرقگیر چرك مرده ای به تن و پیژامای راه راه و دمپایی لاستیكی قهوه ای رنگی به پا دارد و كلاه نخی سیاه رنگی بر سر كچل كشیده و دستهایش را روی سینه به هم پیوسته و هی به طرف جمعیت سرك می كشد. زنش، پا برهنه، چادری بر سر انداخته و رو گرفته است.
مرد می گوید: «برم ببینم چه خبر شده.«
زن دستش را می كشد و می گوید: «كجا می خوای بری؟ به تو چه؟ «
مرد می گوید: «بذار برم ببینم چی می شه زن«
زن می گوید: «هرچی بخواد بشه می شه. تو چیكار داری؟ سر پیازی، ته پیازی؟
مرد می گوید: «حالا اگه برم آسمون به زمین می آد؟«
زن می گوید: «نخیر. اما یهو دیدی پریدن به هم. تو رو هم می زنن. خوشت میاد كتك بخوری؟ تنت میخاره؟«
مرد می گوید: «آخه زن، كی به من كار داره؟ می رم یه نیگایی می كنم بر می گردم. این همه آدم اونجاس كوری؟ نمی بینی؟»
زن می گوید: «نخیر لازم نكرده. اگه می خوای نیگا كنی همین جام می تونی «
مرد كه كلافه شده بر می گردد، پشت به زن می كند و دو سه قدم جلو می رود.
زن داد می زند «اوهوی! كجا؟ نری ها«!
مرد بر می گردد رو به زن و غضبناك می گوید: «نترس سلیطه! نمی رم..واه...» و پشتش را می كند سمت زن یك پایش را كمی از زمین بلند می كند و صدایی از خودش در می آورد؛ كشیده و زوزه مانند زن می گوید: «خاك بر سرت كنن. خجالت نمی كشی؟ مرتیكه لندهور.«
مرد سر بر می گرداند سمت زن و می خندد: «خوب شد؟ خوشت اومد؟»
زن می گوید: «خاك بر سرت«
از سر كوچه دوتا پاسبان سوار بر موتور گازی ـ یكی در حال رانندگی و دیگری نشسته بر ترك ـ سرو كله شان پیدا می شود. با دیدن جماعت می پیچند تو كوچه و می آیند طرف جمعیت.
اكبر تا چشمش می افتد به پاسبانها می گوید:« اومدن....مأمورا اومدن»
جماعت به هم می ریزند و از دور و بر دزد پراكنده می شوند. دزد هراسان از جا بلند می شود و پاسبان ها را نگاه می كند. موتور نزدیك جمعیت می ایستد. پاسبانی كه بر ترك موتور نشسته می پرد پایین. بلندقد است و یغور و روی بازو پیرهنش نشان «جودو» چسبانده. هفت تیرش را در كمر جا به جا می كند، جمعیت را كنار می زند و می پرسد: «سارق كو؟ كدومه؟»
حاجی اسداللهی جلو می رود به پاسبان سلام می كند و دزد را نشان می دهد: «ایناهاش سركار!«
پاسبان می رود طرف دزد و بی مقدمه محكم می خواباند بیخ گوشش و او را می گیرد زیر مشت و لگد.
دزد بنا می كند به داد و هوار: «چرا می زنی نامسلمون! چرا می زنی؟ خب ببر كلونتری دیگه! چرا كتك می زنی؟«
جوانك می رود جلو دست پاسبان را می گیرد «چرا كتكش می زنی؟ خدا رو خوش نمی آد، سركار!«
پاسبان براق می شود تو سینه جوانك»:به توچه مربوطه»
«به من چه ؟ مرد حسابی زورت به این بدبخت خدازده رسیده؟ ذلیل گیر آوردین؟ تو مأمور دولتی، تو وظیفه تو انجام بده. حق نداری مردمو كتك بزنی
«آخه مرتیكه سارقه«
«خب سارقه كه سارقه. تو باید كتكش بزنی«
« پس چی؟«
یكی به دو بالا می گیرد . پاسبان دیگر یك پایش را تكیه داده به زمین، با خونسردی سیگار دود می كند و پوزخند زنان آنها را نگاه می كند. پیرمرد و چند نفر دیگر پا درمیانی می كنند و جوانك را عقب می كشند پاسبان دستبندی را كه به كمربندش بسته باز می كند و دست دزد را می گیرد.
دزد می افتد به التماس: «به خدا فرار نمی كنم، سركار! باهاتون میام دیگه لازم نیس دستبند بزنین«.
پاسبان همانطور كه مچ دستهای دزد را تو حلقه های دستبند می اندازد و آن را قفل می كند می گوید: «خفه....بعد رو می كند به جمعیت: «شاكی كیه؟«
حاجی اسدللهی رو می كند به اكبر: «لباستو بپوش باهاشون برو كلانتری...اینجاس سركار....الان آماده می شه می آد.«
اكبر می دود سمت خانه. پاسبان همانطور كه دست دزد را تو دست دارد، رو به جمعیت می گوید »:كسی ماشین نداره ما ور برسونه كلانتری؟«
هادی كه حالا لباس پوشیده و سویچ پیكان جوانانش را در دست می چرخاند .
می گوید: «چرا سركار. در خدمتیم«
پاسبان سوار بر موتور سیگارش را خاموش می كند: «پس من برم سركار حقدوست؟«
پاسبان می گوید:»باشه برو
» "دو مكالمه"
» اثبات زوجیت
» چرا در زندگی احساس شادی نمی کنید؟
» " آوینا "
» كنترل پیامك و ایمیل در نگاه قانون
» "دزد (قسمت آخر)"
» اخذ آخرین دفاع از متهم حق یا تكلیف
» "دزد (قسمت سوم)"
» "اسب"
» فقه و عقل ( قسمت دوم )
» "دزد (قسمت دوم)"
» " فقه و عقل " ( قسمت اول )
» "دزد (قسمت اول)"
» اصول قانون اساسی در مورد خانواده