پاسبان سوار بر موتور دور می زند، گاز می دهد و می رود . . .

هادی در پیكان را باز می كند بوق دزدگیر به صدا در می آید جمعیت جا می خورند. هادی می خندد و بوق دزد گیر را قطع می كند بعد قفل زنجیر را باز می كند سویچ مخفی را می زند پشت فرمان می نشیند دنده را می گذارد خلاص و استارت می زند. موتور روشن می شود دو سه تا گاز پشت سر هم می دهد، بعد چراغ های جلو را روشن می كند، شیشه بغل دستش را می كشد پایین و به پاسبان می گوید« بفرماین سركار...»
پاسبان در عقب را باز می كند و دزد را هل می دهد تو پیكان و خودش می نشیند كنارش. اكبر لباس پوشیده ـ دوان دوان ـ می آید می نشیند جلو، كنار هادی و بر می گردد سمت پاسبان: «می بخشین سركار، پشتم به شماست.»
هادی كلاج را می گیرد، دنده عقب را می گذارد و بر می گردد خودش را می اندازد رو پشتی صندلی و از شیشه عقب بیرون را نگاه می كند پیكان آرام آرام عقب می رود .جمعیت پراكنده می شوند.
پسر بچه كاسه در دست وسط كوچه ایستاده و از پشت شیشه پیكان دزد را نگاه می كند پیكان همچنان عقب عقب می رود.
عزیز خانوم می رود خودش را به پیكان می رساند و از شیشه بغل به هادی می گوید: «زود بیای ها؟»
هادی می گوید «باشه ...برو خونه دیگه
پیكان نرسیده سر كوچه كه جاجی اسداللهی دمپایی دزد را ـ انگار موش مرده نجسی ـ نوك انگشت گرفته می دود و داد می زند: «وایستین....دمپایی ش ....كفشش«
هادی ترمز می كند حاجی اسدللهی دمپایی ها را از شیشه باز بغل می دهد دست دزد.
پیكان دوباره عقب عقب می رود تا می رسد سر كوچه، بعد می پیچد تو خیابان و زوزه كشان دور می شود.
جماعت می روند خانه هاشان.
راوی از آغاز ماجرا روی مهتابی مشرف به كوچه معصومی نشسته، بر می خیزد و سیگاری روشن می كند
حالا دیگه هیچ كس تو كوچه نیست.
از دور خروسی می خواند و خروس های دیگر از خانه های نزدیك تر جوابش را می دهند. سگی در دور دست پارس می كند و سپیده می دمد.
راوی ته سیگارش را پرت می كند تو كوچه. ته سیگار روشن می افتد تو باریكه لجن ـ آبی كه از جوی كوچك وسط كوچه رد می شود. جلز و لز می كند و نوك درخشانش سیاه می شود. راوی از پنجره مهتابی به اتاقش می رود و روی تخت دراز می كشد و با خود این فكر را مى كند شاید بهتر بود به جاى این همه دردسر و آبرو ریزى دزد را مى بخشیدند شاید ادب مى شد و اگر هم نمى شد بالاخره روزگار ادبش مى كرد اما هرچه بود از این رسوایى بهتر بود آن هم براى یك ضبط ناقابل!

پایان!



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 13 بهمن 1388 توسط اسدالله‌ زاده
تمامی حقوق این سایت و مطالب آن متعلق به سایت شخصی و تخصصی اسدالله زاده می باشد.
Weblog Themes by Blog Skin