سالها پنجره وا بو نمی دانستیم                   دوست همسایه ما بود نمی دانستیم

ما ز پرپر شدن شاخه گل فهمیدیم                که ستم نیز روا بود نمی دانستیم

آب در کوزه و ما تشنه لبان می گشتیم         یار در خانه ما بود و نمی دانستیم



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 13 آذر 1387 توسط اسدالله‌ زاده

سه ربع کم بعد از ظهر سیزده مرداده
عاشق شدی رفت عشق ترو به باد داده
همه خوابیدن دایی جون توی باغه
کی این دیوار رو کثیف کرده اینا چیه رو دیواره
فامیل اشرافی همه با همدیگه قهرن
پای رادیو پیگیر اخبار جنگن
هر صدای اعتراضی صدایی مشکوفه
انگلیسیایی چشم چپ پشت دروازه شهرن
نگار من به لهاورد و من به نیشابور
اگر بگیرد دست ناموس تبعید شود به جای دور
عمو اسدالله دستم به دامنتون
میترسم لیلی رو دیگه نبینم سر دعوای دایی جون آقا جون
مارلی دیتریش آبگوشت بزباش
بی عرضه به جای این حرفا به فکر سن فرانسیسکو باش........



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 29 آبان 1387 توسط اسدالله‌ زاده

گفت :حتما می آیم ،

منتظر باش

منتظر پای دیوار

جیب هایم پر از آه و ای کاش

باز هم بی خداحافظی رفت

مثل هر بار

کوچه و خلوت و باد

کاسه ی اشکم از دستم افتاد

یک دل پر

زیر باران شرشر

یک نفر رد شد و گفت :

بادها

 بی خداحافظی می روند . . .



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 4 مهر 1387 توسط اسدالله‌ زاده

حضور صدای الفبای باران بود

تفسیر کوچکی چشمهایش که صداقت را صادقانه صدا می زد

او بانی تمام مشق های سبزم بود

و یاد داده بود چگونه بذز الفبا را در باغچه کاغذی دفتر بریزم .

الف.م



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 26 شهریور 1387 توسط اسدالله‌ زاده

من دربه درم بگو کجایی مهدی

نالم چو نی ز غم جدایی مهدی

مایی که ز دیدار علی محرومیم

آخر چه کنیم تا بیایی مهدی



نوشته شده در تاریخ جمعه 4 مرداد 1387 توسط اسدالله‌ زاده
(تعداد کل صفحات:5)      1   2   3   4   5  
تمامی حقوق این سایت و مطالب آن متعلق به سایت شخصی و تخصصی اسدالله زاده می باشد.
Weblog Themes by Blog Skin