وب سایتم یکساله ساله شد.مثل کودکی که تاتی تاتی می کند و گاهی خرابکاری می کند و گاهی هم خوردنی می شود.اینجا گاهی دلنوشته هایم را نوشتم و بعد دیدم بعضی ها بعدها چقدر سو استفاده کردند.چقدر عالم وب نویسی  هم بی رحم بود.
اینجا گاهی من با خواندن نگاه شما انرژی گرفتم،گاهی تمام انرژی ام را گرفتید اما حکایت "ندهم چنین غمی را به هزار شادمانی "بود انگار....
گاهی به این فکر می کنم که در روزهای بازنشستگی اینجا خودش یک روزنامه یارادیو یا تلویزیون کوچک است...در روزهای مبادا که می نویسم:

گرچه ما اکنون سپر انداختیم
غمزه ابروکمانان یاد باد



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 7 خرداد 1388 توسط اسدالله‌ زاده

 

بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم . . .



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 4 خرداد 1388 توسط اسدالله‌ زاده

مامان با آسانسور . . . مامان با آسانسور . . . !

در پیچ و خم راهرو دادگاه . . . در آن تاریکی . . .

چشمان عسلی و مژه های بلند و بور و زبونی قرمز و گام های محکم که تقلید گام های مادر را می کرد.در خلوتی سالن دادگاه ... تق تق پاشنه های مادری رنج دیده . . .

آبنباتی که در پس نامه دادخواست مادر به بچه داده شد و با تمام شادی آن را می بلعد.

ماااامان بازم میایم اینجاااا ؟! (آبنبات...آسانسور...)



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 27 اردیبهشت 1388 توسط اسدالله‌ زاده

 ستارخان در حالی که به دور دست نگاه می کرد گفت: بزودی مردم آزادی خواه ایران تومار اجنبیان را در هم خواهند پیچید .این نشان می دهد حتی در بدترین شرایط مبارزین آزادی خواه نا امید نشدند و دل به تقدیر نسپردند، منتظر دگرگونی . . .



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 14 اردیبهشت 1388 توسط اسدالله‌ زاده

آقایی از رفتن روزانه به سر کار خسته شده بود در حالی که خانمش هر روز در خانه بود. او می خواست زنش ببیند برای او در بیرون چه می گذرد. بنابراین دعا کرد: خدای عزیز: من هر روز سر کار می روم و 8 ساعت بیرونم در حالی که خانمم فقط در خانه می ماند من می خواهم او بداند برای من چه می گذرد؟  . . .



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 26 فروردین 1388 توسط اسدالله‌ زاده
(تعداد کل صفحات:11)      ...   4   5   6   7   8   9   10   ...  
تمامی حقوق این سایت و مطالب آن متعلق به سایت شخصی و تخصصی اسدالله زاده می باشد.
Weblog Themes by Blog Skin